لیلی گفت: موهایم مشکی است، مثل شب ، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های دل من است
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته ی بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را
نمی خواهم. دلم را هم
لیلی گفت: چشم هایم جام شیشه ای عسل است،شیرین، نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
مجنون چشم هایش را بست و گفت : هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است . خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند
نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوست تر دارم
لیلی گفت : دست هایم پل است . پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر
مجنون گفت : اما من از این پل گذشته ام.آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی است. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده. این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد
اسب سرکش اما در سینه ی لیلی نبود
زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک... نفس سبزبهاري جاريست
شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت
![]()
![]()
![]()
![]()
روزي از ميلتون شاعر معروف انگليسي پرسيدند:" چرا وليعهد انگلستان مي تواند در چهارده سالگي بر تخت سلطنت بنشيند و سلطنت كند؛ اما تا هيجده سال نداشته باشد نمي تواند ازدواج كند؟! " گفت:" به خاطر اين كه اداره كردن يك مملكت از اداره كردن يك زن به مراتب آسان تر است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خداوندا : براي همسايه كه نان مرا ربود، نان !! براي عزيزاني كه قلب مرا شكستند، مهرباني !! براي كساني كه روح مرا آزردند، بخشش !! و براي خويشتن خويش ، آگاهي و عشق مي طلبم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
I'm missing you. Holding back the tears that are dying to come out Nobody can know that I still think of you We're over , there's nothing left of us So why are the tears starting to fall? It isn't supposed to be this way at all We said our goodbyes, supposably moved on You don't want anything to do with me So why are you in my thoughts? We fought all the time, non-stop You always called me names Made me feel guilty for everything So why do I still need you? I'm the one who chose to end it I thought that was what I wanted It was better off that way for both of us So why do I still love you? I won't let anyone know my feelings of you. Nobody can know that I'm still loving you. Please Lord, forgive me for I have sinned. I've committed the biggest crime: I'm missing you
شبی از پشت يك تنهايی نمناك و بارانی ترا با لهجه گلهای نيلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
تو را از بين گلهايی كه در تنهايی ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشيد وا كردم
نمی دانم كه چرا رفتی
نمی دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد
و من با آنكه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زيبای توام
برگرد!
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يك دل
ميان غصه ای از جنس بغض كوچك يك ابر
نمی دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
اری هنگامی که الفبای زندگی را دریافتم هنگامی که از جاده ای طولانی به خانه ای سر شار از سکوت وتنهایی رسیدم ان هنگام بود که معنای لطیف زندگی را فهمیدم از لحظه لحظه های ان دیواری از استقامت ساختم و به ان تکیه دادم دیواری را ساختم تا هیچ وقت با یک وزش روزگار دنیایش به هم نریزد.
اری از واژه هایم زیبایی زندگی را اموختم.
هر روز از فرط خستگی به گوشه ای پناه می برم و می نگرم به حالم به روزم به گذشته تلخم این روزها را بهانه کرده و می خواهم از چشمانم اشک ببارد.
خداوندا تنها تو هستی که گوشی شنوا برای ناله هایم داری و دستی بخشنده برای نیازهایم.
همیشه خسته شبهای شاعرانه منم
کجاست فرصت یک لحظه با تو زیستنم؟
اگرچه باعث تشویش و اضطراب منی
هنوز در شک و تردید انتخاب منی
همیشه عشق تو آغاز اعتراف من است
اسیر بازی ذهن خیالباف من است
دلم گرفته از این روزهای تکراری
و مانده ام که چه اندازه دوستم می داری
چقدر این دل تنهای من تحمل داشت
برای اینهمه عاشق شدن تحمل داشت
و عشق های زمینی که پایبندم کرد
کنار نام تو دلتنگی مرا کم کرد
توئی که زندگی عاشقانه لایق توست
تمام هستی من مدتیست عاشق توست
تمام زندگیم بی تو بوی غربت داشت
و از سکوت غم انگیز من شکایت داشت
به شکوه های دلم رنگی از سکوت بزن
برای خستگی ام لحظه ای فلوت بزن
منم که بعد تو تندیس مرگ خواهم شد
و زیر بارش غم خیس مرگ خواهم شد
نخواه بعد تو بازیچه غزل بشوم
و در هوای غزلهای بی تو حل بشوم
من این همیشه پرواز را نمی خواهم
هوای اینهمه ایجاز را نمی خواهم
همیشه دل خوش پایان راه می مانم
شروع جاده و آغاز را نمی خواهم
بهار چله چله های پس از تو تعطیلی است
چگونه اینهمه آواز را نمی خواهم
اگرچه پنجره ها روبروی من باز است
پس از تو جرات پرواز را نمی خواهم
دلم گرفته ولی بعد رفتنت دیگر
غروب و پنجره باز را نمی خواهم
نگیر فال ببند این کتاب را حتی
پس از تو حافظ شیراز را نمی خواهم
شبی نیاید از این شعرها عبور کنی
مرا دوباره از این عاشقانه دور کنی
از انحنای خیابان توئی که رد شده ای
چه زود رسم بد شهر را بلد شده ای
برای دیدن تو پشت شیشه خواهم ماند
منم که منتظرت تا همیشه خواهم ماند
و زخم کهنه دل را دوباره نو نکنی
به جرم عشق مرا بین شهر هو نکنی
خدا نکرده برای تو باز نشود
و زیر پای جدایی دلم لگد نشود
نه! من تحمل آن روز را ندارم عزیز
تمام زندگییم خوب من ! بهارم عزیز !
برای زندگیم شعر دلخوشی نشود
و راه آخر من بی تو خودکشی نشود
منم پس از تو و تنها غرور مردم شهر
بدون بودن تو مرده شور مردم شهر!