اسب سركـــــــــش
جمعه 14 تیر1387
لیلی گفت: موهایم مشکی است، مثل شب ، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های دل من است نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟ مجنون دست کشید به شاخه های آشفته ی بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم لیلی گفت: چشم هایم جام شیشه ای عسل است،شیرین، نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟ مجنون چشم هایش را بست و گفت : هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟ لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است . خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند نمی خواهی خرما بچینی؟ مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوست تر دارم لیلی گفت : دست هایم پل است . پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر مجنون گفت : اما من از این پل گذشته ام.آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی است. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده. این اسب را با خودت می بری؟ مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد اسب سرکش اما در سینه ی لیلی نبود
+ ساعت: 16:48 | نويسنده: ندا |
جمعه 14 تیر1387
زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک... نفس سبزبهاري جاريست + ساعت: 16:47 | نويسنده: ندا |
جمعه 14 تیر1387
شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت
+ ساعت: 16:45 | نويسنده: ندا |
جمعه 14 تیر1387
روزي از ميلتون شاعر معروف انگليسي پرسيدند:" چرا وليعهد انگلستان مي تواند در چهارده سالگي بر تخت سلطنت بنشيند و سلطنت كند؛ اما تا هيجده سال نداشته باشد نمي تواند ازدواج كند؟! " گفت:" به خاطر اين كه اداره كردن يك مملكت از اداره كردن يك زن به مراتب آسان تر است
+ ساعت: 16:44 | نويسنده: ندا |
جمعه 14 تیر1387
خداوندا : براي همسايه كه نان مرا ربود، نان !! براي عزيزاني كه قلب مرا شكستند، مهرباني !! براي كساني كه روح مرا آزردند، بخشش !! و براي خويشتن خويش ، آگاهي و عشق مي طلبم
+ ساعت: 16:42 | نويسنده: ندا |
جمعه 14 تیر1387
I'm missing you. Holding back the tears that are dying to come out Nobody can know that I still think of you We're over , there's nothing left of us So why are the tears starting to fall? It isn't supposed to be this way at all We said our goodbyes, supposably moved on You don't want anything to do with me So why are you in my thoughts? We fought all the time, non-stop You always called me names Made me feel guilty for everything So why do I still need you? I'm the one who chose to end it I thought that was what I wanted It was better off that way for both of us So why do I still love you? I won't let anyone know my feelings of you. Nobody can know that I'm still loving you. Please Lord, forgive me for I have sinned. I've committed the biggest crime: I'm missing you + ساعت: 11:36 | نويسنده: ندا |
جمعه 14 تیر1387
شبی از پشت يك تنهايی نمناك و بارانی ترا با لهجه گلهای نيلوفر صدا كردم + ساعت: 11:32 | نويسنده: ندا |
سه شنبه 21 خرداد1387
اری هنگامی که الفبای زندگی را دریافتم هنگامی که از جاده ای طولانی به خانه ای سر شار از سکوت وتنهایی رسیدم ان هنگام بود که معنای لطیف زندگی را فهمیدم از لحظه لحظه های ان دیواری از استقامت ساختم و به ان تکیه دادم دیواری را ساختم تا هیچ وقت با یک وزش روزگار دنیایش به هم نریزد. اری از واژه هایم زیبایی زندگی را اموختم. هر روز از فرط خستگی به گوشه ای پناه می برم و می نگرم به حالم به روزم به گذشته تلخم این روزها را بهانه کرده و می خواهم از چشمانم اشک ببارد. خداوندا تنها تو هستی که گوشی شنوا برای ناله هایم داری و دستی بخشنده برای نیازهایم. + ساعت: 1:14 | نويسنده: ندا |
دوشنبه 20 خرداد1387
همیشه خسته شبهای شاعرانه منم کجاست فرصت یک لحظه با تو زیستنم؟ اگرچه باعث تشویش و اضطراب منی هنوز در شک و تردید انتخاب منی همیشه عشق تو آغاز اعتراف من است اسیر بازی ذهن خیالباف من است دلم گرفته از این روزهای تکراری و مانده ام که چه اندازه دوستم می داری چقدر این دل تنهای من تحمل داشت برای اینهمه عاشق شدن تحمل داشت و عشق های زمینی که پایبندم کرد کنار نام تو دلتنگی مرا کم کرد توئی که زندگی عاشقانه لایق توست تمام هستی من مدتیست عاشق توست تمام زندگیم بی تو بوی غربت داشت و از سکوت غم انگیز من شکایت داشت به شکوه های دلم رنگی از سکوت بزن برای خستگی ام لحظه ای فلوت بزن منم که بعد تو تندیس مرگ خواهم شد و زیر بارش غم خیس مرگ خواهم شد نخواه بعد تو بازیچه غزل بشوم و در هوای غزلهای بی تو حل بشوم من این همیشه پرواز را نمی خواهم هوای اینهمه ایجاز را نمی خواهم همیشه دل خوش پایان راه می مانم شروع جاده و آغاز را نمی خواهم بهار چله چله های پس از تو تعطیلی است چگونه اینهمه آواز را نمی خواهم اگرچه پنجره ها روبروی من باز است پس از تو جرات پرواز را نمی خواهم دلم گرفته ولی بعد رفتنت دیگر غروب و پنجره باز را نمی خواهم نگیر فال ببند این کتاب را حتی پس از تو حافظ شیراز را نمی خواهم شبی نیاید از این شعرها عبور کنی مرا دوباره از این عاشقانه دور کنی از انحنای خیابان توئی که رد شده ای چه زود رسم بد شهر را بلد شده ای برای دیدن تو پشت شیشه خواهم ماند منم که منتظرت تا همیشه خواهم ماند و زخم کهنه دل را دوباره نو نکنی به جرم عشق مرا بین شهر هو نکنی خدا نکرده برای تو باز نشود و زیر پای جدایی دلم لگد نشود نه! من تحمل آن روز را ندارم عزیز تمام زندگییم خوب من ! بهارم عزیز ! برای زندگیم شعر دلخوشی نشود و راه آخر من بی تو خودکشی نشود منم پس از تو و تنها غرور مردم شهر بدون بودن تو مرده شور مردم شهر! + ساعت: 19:46 | نويسنده: ندا |
شنبه 18 خرداد1387
روزگاری می پنداشتم نا گفته های دل را بایدگفت به کسی که آشناست و محرم اسرار. روزها و سالهایم در جستجویش گذشتند و نیافتمش . اکنون می دانم محرم اسرار دل، در واویلای عشق های پوشالی و زندگی های رنگ رنگ ، شوخی و مضحکه ای بیش نیست برای خندیدن ! می دانم حرفها در دل ها می ماند و می میرد و می پوسد ...! می دانم کسی دیگر خریدار غصه های دل های زخم خورده نیست . همه در رویای صورتکهای هفت رنگ و شاپریان افسانه های شیرین و فرهاد خفته اند . اما باید گفت ! حتی برای هیچ کس . باز هم باید گفت . می خواهم از دیروز بگویم . روزهای دیروز ، رویاهای شیرین کودکیم ، شیطنت های خالی از شیاطین . . انتظارهای مرگ آور برای زنگ تفریح . بازی در حیات مدرسه . همکلاسی . خستگی های بازی های هر روز ، شبهای پر ستاره با مشق های نانوشته . حساب املا فارسی . سرزنش های معلم ، خنده های زیر میز . دغدغه ها ، غصه ها ی بی رنگ و رو ، دویدن های لی لی ، خنده های قاه قاه ، گریه های بی دلیل ، زودرنجی های بی درنگ . آمدن های بابا از سر کار ، دویدن تا دم در ، آشتی های شیرین ، قهرهای زورکی . چشم هایی که برق می زد و شیطنتی طرح می ریخت . نق زدن ها ، لوس کردن ها ، قهر برای بوسه های گرم مادر ، دست کشیدن روی سر . اما نمی دانم چه آمد بر سر آن کودکی ؟ اما امروزم ...! پر از پوچی است پر از درد . خالی از هر احساس پر شور جوانی است . دیگر لحظه ها با شادی غریبند . ثانیه های ساعتم انگار خیلی عجولند ! باز هم تکرار باز هم تکرار ! خستگی روحم را در هم شکسته . غفلت های شیطان گونه جانم را به تبعیدگاه وسوسه های دروغین و سراب های ناتمام کشانده . دستهای غریبی به دستانم گره خورده ، قلبم را محبوس کرده اند و فکرم را به زنجیر کشیده اند . آرزوهایم فراموش شده اند و من فراموش شده ام . بالهایم دیگر نای پرواز ندارد ،آسمان از من دور می شود و من فرو می روم در باتلاق های منیت های بی انتهایم و گم می شوم دربیراه های امیدهای واهیم !. سیاهی قلبم در سیاهی چشمانم پنهان می شود و چشمانم هنوز خوب می فریبند ! خدایا ! با تو باید گفت با تو باید شنید با تو باید دید . تو که فریب خورده نیستی و فریبم نمی دهی ! تو که آغوشت همیشه باز بود برای گریه های نیمه شب های من ! تو که ردپایت را همیشه برایم به جا می گذاشتی و فانوس مهربانیت همیشه راهنمای جاده های پر اضطراب وجودم بود . معبود من ! ستاره های شبم همه سوسو زنان رو به خاموشی اند و ثانیه های عمرم رو به زوال . پاهایم خسته اند و نگاهم نگران به فرداها . کتاب زندگیم که ورق می خورد قلبم از کار می ایستد که : در فصل جدید زندگیم چه نوشته اند و چه بر من خواهد گذشت و من به کجا خواهم رفت ! چشم هایم را به زمین می دوزم و با خود می اندیشم : چگونه می شود باز هم به آسمان خیره شد و پرواز کرد سبکبال و رها . خدای من ! نغمه های بلورین قلبم یکی پس از دیگری در هم می شکند و امواج دریای پر تلاطم معصیت های هر روزه ام پناهگا ههای امن آغوش تو را از من می رباید . نفس های من دیگر هوای تو را استشمام نمی کند . سرود شادی آفرین بندگیت را در هم همه های گناههای سیاه بختی و تیرگی و ذلت گم کرده ام . محراب عبودیتت را با تمناهای بی پایان جسم خاکیم درهم شکسته ام .. آسمانت دیگر مرا به خود نمی خواند . و روزهای بی تو چه سخت می گذرند . آری این منم که به هر سو چنگ می زنم و می گریزم . منم که تشنگی های جانم را در دنیای خاکی مردمان بی نواتر از خود می جویم . و دوا ی درد جان بیمارم را در داروخانه محبت های دروغین می پندارم . مهر غیر تو را در سر می پرورانم و جز تو هر چیزی را دوست می دارم . منم که می خواهم تنهاییم را با غیر تو پر کنم . و جوانه های د لم را در خاک گندیده ی دنیای خواهش های نفسانیم بکارم . منم اینجا ! در سرزمین رویاهای برباد رفته ! در سرزمین عروسک های کوکی! در سرزمین توهم های پوچ ! در سرزمین بی سرانجام ها و بی فرجام ها ! فانوس را گم کرده ام . و من هنوز هم تو را جستجو می کنم ! + ساعت: 23:40 | نويسنده: ندا | |
میخواهم بنویسم......
میتوانی سبدی پر از لحظه ها را به آشیانه ی ذهنم بیاوری؟
میدانم...دیگر حوصله ای برای خواندن نداری...اما از روزگار باید نوشت...
شاید کسی به دادخواهی برخیزد!